پایه دار
مترادفها
استوار، مستحکم، متمکن
متضادها
ناپایدار، متزلزل، بیریشه
لغت نامه دهخدا
پایه دار. [ ی َ / ی ِ ] ( نف مرکب ) صاحب قدر و منزلت. ( برهان ). صاحب رتبه. صاحب منصب. صاحب مقام. باقدرت. مقتدر.
فرهنگ معین
( ~. )(ص فا. )۱ - بلندمرتبه،صاحب - منصب.
فرهنگ عمید
۱. دارای پایه، آنچه پایه داشته باشد.
۲. [مجاز] کسی که در ادارۀ دولتی پایه و رتبه دارد.
۳. [مجاز] صاحب رتبه.
۴. [مجاز] دارای قدر و منزلت.
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱- صاحب قدر و منزلت صاحب رتبه صاحب مقام با قدرت مقتدر. ۲- آنکه در ادارات دولتی صاحب پایه و رتبه است.
ویکی واژه
بلندمرتبه، صاحب - منصب.
جمله سازی با پایه دار
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بوسید تاج و تخت سراپای من از آنک چون تخت پایه دارم و چون تاج سرورم
💡 پایه دار فنا مرتبه مردان است سعی آن کن که بدین مرتبه لایق باشی
💡 ببوسم پایه دار، از سردار رهاند دار، اگر زین دارم امشب
💡 بلندی بود چون نشاندی به کوه همان پایه داری و فرّ و شکوه
💡 فروتر پایه دارد مرد نادان اگر چه برتر از دانا نشیند