پای خست. [ خ َ ] ( ن مف مرکب ) لگدکوب. لگدمال. پای خوست. ( رشیدی ). بپای درهم کوفته. زیر پای کوفته. ( حاشیه فرهنگ اسدی نسخه نخجوانی ). پای خاسته. ( جهانگیری ). خسته بپا. کوفته بپا. پای خسته. هرچیز که در زیر پا کوفته و مالیده شده باشد اعم از زمین و چیز دیگر. ( برهان ). زمین باشد یا چیزی که بپای کوفته باشند. ( از فرهنگی خطی ):
پیاده سلاح اوفتاده ز دست
بزیر سواران شده پای خست.پروین ( از حاشیه فرهنگ اسدی خطی ).فراوان کس از پیل شد پای خست
بسی کس نگون ماند بی پا و دست.اسدی.
(خَ ) (ص مف. ) لگدکوب.
هرچیزی که زیر پا کوبیده و لگدمال شده باشد، لگدکوب، پایمال: فراوان کس از پیل شد پای خست / بسی کس نگون ماند بی پا و دست (اسدی: مجمع الفرس: پای خست ).
( اسم ) هر چیز که در زیر پای کوفته شده باشد لگد کوب لگدمال پای خاسته پا خسته پای خوست.
لگدکوب لگد مال
لگدکوب.
💡 با پای خسته در ره بی انتهای عشق رفتیم آنقدر که بزانو درآمدیم
💡 بار طلب چو بستی، بنشین که خسته گشتم گر پای خسته گردد رفتن بسر کن، ای دل
💡 این پای خسته جز ره حرمان نمیرود وین دست بسته جز به دعایی نمیرسد
💡 گه شست سرِ پُر از غبارش گه کند ز پای خسته خارش
💡 برگردن من نشسته بودی و اکنونش به زیر پای خستم