پاسدار. ( نف مرکب ) نگاهبان. مراقب. نگهبان. حارس. پاسبان. عاس:
بزد تیغ بر گردن پاسدار
سرآمد بر او گردش روزگار.فردوسی.چو برگشت رستم بر شهریار
ازایران سپه گیو بد پاسدار.فردوسی.مرا بر همه گنجهای زمین
نگهبان کن ای شاه با داد ودین
که گر یاوری یابم از کردگار
بوم گنجهای تو را پاسدار.فردوسی.باغبانی بباید آن بت را
با یکی پاسدار چوبک زن.فرخی.گر مرا پاسدار خویش کند
خدمت او کنم بجان و بتن.فرخی.گفتم بگرد مملکتش پاسدار کیست
گفتا مها بتش نه بسنده است پاسبان ؟فرخی.
(اِفا. ) نگهبان، مراقب، نگه داری کننده.
پاس دارنده، نگهبان، مراقب.
پاس دارنده، نگهبان، مراقب، پاسداری، مراقبت
( اسم صفت ) نگهبان پاسبان مراقب حارس.
نگاهبان مراقب
پاسدار (جمع پاسدارها)
نگهبان، مراقب، نگهداری کننده.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 افزون بر کاربردهای آیینی آنها، از آتشهای بهرام به عنوان میراث فرهنگی جهانی و ملی پاسداری میشوند.
💡 ولی چون گروهی مردم از در دلجوئی من خواستارند و به مهرش از آب و آتش پاسدار، اگر ژاژی از نو نگار افتد یا از آن کهنه نگارش های در پا رفته چیزی به دست آید، بدستور دیرینش از در شوریده کاری پراکنده نمی مانم و کام ناکام به یکی از ایشان می رسانم.
💡 إِنَّ هذا کانَ لَکُمْ جَزاءً این شما را پاداش است وَ کانَ سَعْیُکُمْ مَشْکُوراً (۲۲) و رنج که میبردید پذیرفته و پسندیده و این پاداش سپاسداری آن.
💡 افسانه من بنده و سرکار نیز هنگامه حسین و زینب است و روز هر دو از دست پاسداران تیره تر از شب، اگر دریافت همایون دیدارت را کوتاهی اندیشم گمان تباهی مبر، تن را رستگی است و جان را پیوستگی، من جای ندارم مگر آنجا که تو داری، چکنم بار ندارم و جز پیام و نامه آنهم به صد هزار اندیشه و بیم راه گفت و گزاز.
💡 قالَ یا مُوسی اللَّه گفت ای موسی إِنِّی اصْطَفَیْتُکَ عَلَی النَّاسِ من برگزیدم ترا بر مردمان بِرِسالاتِی وَ بِکَلامِی بپیغام خویش و سخن گفتن خویش با تو فَخُذْ ما آتَیْتُکَ گیر این که ترا دادم وَ کُنْ مِنَ الشَّاکِرِینَ (۱۴۴) و از سپاسداران باش.