وعر
مترادفها
ناهموار، دشوار، صعبالعبور
متضادها
هموار، صاف
لغت نامه دهخدا
وعر. [ وَ] ( ع ص ) زمین درشت. ( مهذب الاسماء ). دشوار. خلاف سهل.( منتهی الارب ) ( آنندراج ). ج، اَوْعُر، اوعار، وعور. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( اقرب الموارد ):
چو سهلی بریدم رسیدم به وعری
چو وعری بریدم رسیدم به سهلی.منوچهری.|| رجل وعر المعروف؛ مرد کم احسان کم خیر. || قلیل وعر، از اتباع است. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( اقرب الموارد ). || ( مص ) بند کردن کسی را از حاجت و بازداشتن اورا. ( اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ). || دشوار گردیدن جای. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( اقرب الموارد ).
وعر. [ وَ ع َ ] ( ع مص ) وُعورة. وعارة. وعور. دشوار گردیدن جای. || پر شدن سینه کسی از خشم و کینه. لغتی است در وعز. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). رجوع به وعز شود.
وعر. [ وَ ع ِ ] ( ع ص ) دشوار. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ). دشوار و صعب. ( ناظم الاطباء ). || شعر معر وعر؛ موی کم ریخته شده. ( ناظم الاطباء ) ( اقرب الموارد ). ج، اوعار. ( اقرب الموارد ).
فرهنگ معین
(وَ عَ ) [ ع. ] (اِ. ) زمین سخت و ناهموار.
فرهنگ عمید
زمین سخت.
فرهنگ فارسی
(اسم ) زمین سخت: (( چوسهلی بریدم رسیدم بو عری چو و عری بریدم رسیدم بسهلی. ) ) ( منوچهری )
دشوار دشوار و صعب
ویکی واژه
زمین سخت و ناهموار.
جمله سازی با وعر
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 غمت اربا دل من ناز فروشد چه عجب نوعروسی است که بر حجلۀ داماد آید
💡 نوعروسی، نقد جانش، رونما تا نگیرد، کی نماید رو بما!!
💡 لذت شعر توعرفی به همه عالم گفت که ترا مایل شیرین دهنی ساخته اند
💡 نوعروسی آید آنجا جلوه ساز که جهانی را کشد از نیم ناز
💡 خوش است عالم آزادگی وعریانی اسیر بند گران قبا نباید شد
💡 ای عمو داد اجل خرمن عمرم بر باد نوعروسم چو نماید ز من غمگین باد