وجاهت. [ وَ هََ ] ( از ع، اِمص ) خوبرویی و زیبایی.خوشگلی. ( ناظم الاطباء ). خوبرویی. ( آنندراج ). حسن و جمال. ( ناظم الاطباء ) ( غیاث اللغات ). || روشناسی. || عزت. ( آنندراج ) ( غیاث اللغات ) ( ناظم الاطباء ). و به کسر واو خطاست. ( غیاث اللغات از کشف و مزیل و صراح ) ( آنندراج ). رجوع به وجاهة شود.
وجاهة. [ وَ هََ ] ( ع مص ) روی شناخته و باقدر گردیدن. ( منتهی الارب ). روی شناس شدن. ( ترجمان علامه جرجانی، ترتیب عادل بن علی ). وجیه و با قدر و منزلت گردیدن. ( اقرب الموارد ). خداوند قدر و جاه شدن. ( تاج المصادر بیهقی ). || ( اِمص ) قدر و شرف. گویند: له وجاهة عندالناس. ( از اقرب الموارد ).
(وَ یا وِ هَ ) [ ع. وجاهة ] (مص ل. ) ۱ - عزّت، حرمت. ۲ - خوب رویی، زیبایی.
۱. وجیه شدن، صاحب جاه و مقام شدن.
۲. عزت و حرمت.
۳. خوب رویی، زیبایی.
وجیه شدن، صاحب جاه ومقام شدن، عزت وحرمت، زیبایی
۱ -(مصدر ) صاحب جاه و مقام شدن. ۲ - مورد توجه و قبول عام شدن از راه شان و مقام: (( هرگاه که لئیمی در معرض وجاهت افتاد نکبت کریمی توقع باید کرد. ) ) یا وجاهت ملی. مورد توجه افراد ملت بودن وجیه الملک بودن. ۳ - زبابودن قشنگ بودن.۴ - (اسم ) خداوندی جاه و مقام. ۵ - مقبولیت عام. ۶ - زیبایی قشنگی.
خوبرویی و زیبایی. خوشگلی
وجاهة
عزّت، حرمت.
خوب رویی، زیبایی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 قمر وجاهت و مریخ تیغ و زهرهٔ نشاط که داغ بندگیش بر جبین کیوان است
💡 گر میان تو وجاهت ز عدد گردی بود آن غبار است که در دیده او نم گردد
💡 به فر خسرو و دستور پایه وجاهت بلند گشت و شود زین بلندتر أرجو
💡 برو و به دلبری کو ملکه است در وجاهت بگذر که ماه رویش به محاق آه داری