( هم آغوش ) هم آغوش. [ هََ ] ( ص مرکب ) دو تن که در آغوش یکدیگر خسبند. همدم:
گهی میکرد شهد باربد نوش
گهی می بود با شیرین هم آغوش.نظامی.چو شیرین ساقیی باشد هم آغوش
نه شیر، ار زهر باشد هم شود نوش.نظامی.گربا دگری شدی هم آغوش
ما را به زبان مکن فراموش.نظامی.یکی را دست حسرت بر بناگوش
یکی با آنکه میخواهد هم آغوش.سعدی. || بسیار نزدیک. نظیر و مانند:
تا چو هم آغوش غیوران شوم
محرم دستینه حوران شوم.نظامی.شاه را غارپرده دار شده
او هم آغوش یار غار شده.نظامی.سکندر هم آغوش دارا شدی
چه بودی که مرگ آشکارا شدی ؟نظامی.
( هم آغوش ) (هَ ) (ص مر. ) در آغوش یکدیگر، در بر یکدیگر.
۱. ویژگی دو تن که دست در گردن یکدیگر انداخته یا در آغوش یکدیگر جای گرفته باشند.
۲. [مجاز] همدم.
( هم آغوش ) ( صفت ) کسی که دربغل دیگری باشد.
دو تن که در آغوش یکدیگر خسبند همدم
در آغوش یکدیگر، در بر یکدیگر.
💡 راه نزدیکست و مقصد بس بزرگ یوسف اینجا و تو هم آغوش گرگ
💡 یار هم آغوش به هر باده نوش تو پس زانوی غم اندر خروش
💡 زلف تو ماه را به سیه پوشی آورد شب را و روز را به هم آغوشی آورد
💡 خوش آنکه موج زن وصل آن نگار شوم به رنگ آب، هم آغوش لاله زار شوم
💡 سپند آتش رشکم خدا نگه دارد مگر خیال تو با غیر در هم آغوشی است؟