هراسان. [ هََ ] ( نف، ق ) ترسان.بیمناک. نگران. ( یادداشت به خط مؤلف ):
ز پیکان من شیرترسان بود
ز خم کمندم هراسان بود.فردوسی.اگر چند بد کردن آسان بود
بفرجام زو دل هراسان بود.فردوسی.هماناکه این رزم آسان بُدی
دلم زین سخن کی هراسان بُدی ؟فردوسی.غمی نیست دل کان هراسان کند
که آن را نه خورسندی آسان کند.اسدی.جهانامن از تو هراسان از آنم
که بس بدنشانی و بد همنشینی.ناصرخسرو.ز بیم سکه و نیروی شمشیر
هراسان شد کهن گرگ از جوان شیر.نظامی.ز چاره حکیم ار هراسان شدی
به زهد و دعا سختی آسان شدی.نظامی.- ناهراسان؛ بی هراس. بی باک:
چو مردم ز سر ناهراسان بود
سرافکندن دشمن آسان بود.امیرخسرو دهلوی.
( ~. ) (ص فا. ) ترسان، ترسیده.
۱. ترسان.
۲. (قید ) بیمناک، در حال ترس و بیم.
هراسیدن
۱- (صفت ) هراس دارنده بیمناک: (( زپیکان من شیرترسان بود زخم کمندم هراسان بود. ) ) ( شا.لغ. ) ۲- درحال بیمناکی باترس: (( چون این خبر راشنید هراسان نزدبرادر رفت. ) ) یا هراسان و وراسان. (هراسون و وراسون ): هراسان
ترسان، ترسیده.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 از قتل ما مباش هراسان که روز حشر یک زخم دیگر از تو بود خونبهای ما
💡 بدان دیده دل را هراسان کنم به خود بر همه کاری آسان کنم
💡 مرد چو باشد بوقت کار هراسان مشکل گردد و را بدیده هر آسان
💡 ور انتخاب کنم از جهان خراسان را کسی نبیند از اعدا دگر هراسانم
💡 روان گشتند لشکر تا خراسان دل شاپور شد زان غم هراسان