لغت نامه دهخدا
نوشاندن. [ دَ ] ( مص ) نوشانیدن. متعدی نوشیدن. رجوع به نوشانیدن شود.
نوشاندن. [ دَ ] ( مص ) نوشانیدن. متعدی نوشیدن. رجوع به نوشانیدن شود.
(دَ ) (مص م. ) نوشانیدن.
آب یا نوشابه به کسی خوراندن: ای نور چشم من سخنی هست و گوش کن / چون ساغرت پُر است بنوشان و نوش کن (حافظ: ۷۹۶ ).
نوشانیدن.
💡 مرا نوشاندند و گفتند سیراب شدنی نیستی. هر چند اگر کوههای «سراه » را بنوشانند، سیراب شود.
💡 تلخ بود آنچه بمن نوشاندند می تقدیر بباید نوشید
💡 او بریختن باده پرداخت و من به نوشاندنش با باده ای که تهیدست را سلطنت می بخشید. سپس، آن گاه که باده در او اثر کرد، دامنش بگرفتم.
💡 با درافتادگان، ستم کردن زهر را جای شهد نوشاندن