نوزاده
مترادفها
نوزاد، تازه متولد شده
متضادها
پیر، کهنسال
لغت نامه دهخدا
نوزاده. [ ن َ / نُو دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) نوزاد. رجوع به نوزاد شود.
- نوزادگان چمن؛ نورُستگان چمن. نهال ها و شاخه های نودمیده و گلها و شکوفه های نوشکفته چمن. ( برهان قاطع ) ( آنندراج ):
دوش ز نوزادگان مجلس نو ساخت باغ
مجلسشان آب زد ابر به سیم مذاب.خاقانی ( ازفرهنگ فارسی معین ).- نوزادگان خاطر؛ کنایه از اندیشه های بدیع واشعار و آثار تازه و بکر:
بهر نوزادگان خاطر خویش
بخت را دایگان نمی یابم.خاقانی.|| نوزائیده. نوزا. رجوع به نوزا شود.
فرهنگ فارسی
( صفت ) کودکی که تازه بدنیا آمده تازه زاییده شده: جمع: نوزادگان: (( دوش ز نوازدگان مجلس نو ساخت باغ مجلسشان آب زد ابریسیم مذاب. ) ) ( خاقانی )
جمله سازی با نوزاده
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 فکر نوزادهٔ او شیوهٔ تدبیر آموخت جوش زد خون به رگ بندهٔ تقدیر پرست
💡 طفل نوزاده شود حبر فصیح حکمت بالغ بخواند چون مسیح
💡 فروغ عشق تو در جان نهان همی دارم چو در دل آتش نوزاده را معمر سنگ
💡 هر زن نوزاده بیرون شد ز شهر سوی میدان غافل از دستان و قهر
💡 چو میداری کهن افتادهیی را چراپس میبری نوزادهیی را