لغت نامه دهخدا
نمچ. [ ن َ ] ( اِ ) تری بود که از سنگ یا از جای نم برآید. ( فرهنگ اسدی نخجوانی ). نم باشد. ( لغت فرس ) ( صحاح الفرس ). پالایش آب و زه آب. ( اوبهی ). رطوبت. ( رشیدی ) ( آنندراج ) ( انجمن آرا ). نم. ( اوبهی ) ( رشیدی ) ( برهان قاطع ) ( آنندراج ) ( انجمن آرا )( جهانگیری ). رطوبت اندک. ( برهان قاطع ):
سنگ بی نمچ و آب بی زایش
همچو نادان بود به آرایش.عنصری ( از لغت فرس ).بدان رسیده ایادی شیخ ابواسحاق
که چشم ابر بود دایم از صبا پرنمچ.شمس فخری.
نمچ. [ ن َ ] ( اِخ ) دهی است از بخش ساردوئیه ٔشهرستان جیرفت، در 3هزارگزی شمال ساردوئیه واقع است و 100 تن سکنه دارد. آبش از قنات، محصولش غلات و حبوبات، شغل اهالی زراعت و گله داری است. ساکنین ده از طایفه مهنی هستند. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 8 ).