نفهمی

مترادف‌ها

نادانی، بی‌فهمی، جهل

متضادها

فهم، دانایی

لغت نامه دهخدا

نفهمی. [ ن َ ف َ ] ( حامص مرکب ) نفهم بودن. فهم نداشتن. بی شعوری. ابلهی. نادانی.

فرهنگ فارسی

بی شعوری بی خردی. نشان دادن که موضوع را نفهمیده اند: خودت را بنفهمی نزن.

جمله سازی با نفهمی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 گرفتم اینکه کتاب خرد فروخواندی حدیث شوق نفهمیده‌ای دریغ از تو

💡 بسیر هر دیاری چون کنم میل بره منزل نفهمیده است چون سیل

💡 نهان از تو می‌باختم با تو عشقی تو فهمیده بودی نفهمیده بودم

💡 صد حرف نفهمیده کند بیخبر انشا تا یک سخن از خاطر آگاه برآید

💡 دل گشادی را نفهمیدم درست هم دل پر بار لفظی بود سست

💡 آیینهٔ ما لذت دیدار نفهمید مشتاق تو از دیده حیران گله دارد

💡 گاهی اوقات، نفهمی و بی‌توجهی برخی افراد به قوانین اجتماعی و اخلاقی می‌تواند باعث ایجاد تنش‌های بسیار شدید و مشکلات حل‌ناپذیر در روابط میان اعضای یک جامعه بزرگ شود.

💡 آن شخص با وجود تمام تلاش‌هایی که برای آموزش مفاهیم پایه به او می‌شد، همچنان با همان نفهمی همیشگی خود باعث بروز اشتباهات فاحش در پروژه‌های حساس شرکت گردید.

💡 نباید اجازه داد که نفهمی و لجاجت برخی از مدیران غیرمسئول، مسیر پیشرفت و توسعه‌ی علمی و فرهنگی این سازمان را به کلی مسدود و مختل نماید.

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران