لغت نامه دهخدا
نفس کشیدن. [ ن َ ف َ ک َ / ک ِ دَ ] ( مص مرکب ) تنفس کردن. ( ناظم الاطباء ). دم زدن. ( یادداشت مؤلف ):
اگر چه خانه آئینه ست روی زمین
نفس کشیدن ما هیچکس نمی بیند.صائب ( آنندراج ).- امثال:
نمرده نفس کشیدن از یادش رفته است.
|| اعتراض کردن. لب به شکوه و شکایت و انتقاد گشودن. جیک زدن. لب از لب برداشتن. لب گشودن: کسی جرأت نفس کشیدن ندارد؛ کسی را یارای اعتراض و شکایت نیست.