نفس کشیدن

لغت نامه دهخدا

نفس کشیدن. [ ن َ ف َ ک َ / ک ِ دَ ] ( مص مرکب ) تنفس کردن. ( ناظم الاطباء ). دم زدن. ( یادداشت مؤلف ):
اگر چه خانه آئینه ست روی زمین
نفس کشیدن ما هیچکس نمی بیند.صائب ( آنندراج ).- امثال:
نمرده نفس کشیدن از یادش رفته است.
|| اعتراض کردن. لب به شکوه و شکایت و انتقاد گشودن. جیک زدن. لب از لب برداشتن. لب گشودن: کسی جرأت نفس کشیدن ندارد؛ کسی را یارای اعتراض و شکایت نیست.

فرهنگ فارسی

( مصدر ) دم زدن تنفس کردن: حباب وار مبادا نفس کشی بیجا چه خانه ها که بیک دم زدن خراب نشد. ( نعمت خان عالی ) یا نفس کشیدن از یاد کسی رفتن.مردن مرده بودن: خود او در تخت خواب افتاده نفس کشیدن از یادش رفته بود.

ویکی واژه

respirare

جمله سازی با نفس کشیدن

💡 مرا چو صبح به دست دعا نگه دارید که روشن است جهان از نفس کشیدن من

💡 درین محیط چو غواص هر که محرم شد نفس کشیدن خود قال وقیل می داند

💡 چگونه آه کشم، کآنچنان گرفتارم به دست غم که مجال نفس کشیدن نیست

💡 طلسم هستی خود هر که نشکند چو حباب نمی رسد به مقام نفس کشیدن دل

💡 مطرب مده به زاهد راه نفس کشیدن اردی بهشتِ ما را آذار می نماید

💡 عنان نفس کشیدن جهاد مردان است نفس شمرده زدن ذکر اهل عرفان است

مرضیه یعنی چه؟
مرضیه یعنی چه؟
جوجو یعنی چه؟
جوجو یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز