نفس تنگی
مترادفها
تنگی نفس
متضادها
آسودگی نفس
لغت نامه دهخدا
نفس تنگی. [ ن َ ف َ ت َ] ( حامص مرکب ) بیماری ضیق النفس. ( ناظم الاطباء ). عسرالنفس. تنگی نفس. ضیق النفس. ( یادداشت مؤلف ). آسم.
فرهنگ عمید
مرضی که شخص به سبب آن به سختی نفس می کشد، ضیق النفس، نفس تنگ بودن.
فرهنگ فارسی
مرضی که مبتلای بدان بسختی نفس میکشد ضیق النفس.
ویکی واژه
affanno
جمله سازی با نفس تنگی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بر جنون میپیچم واز خویش بیرون میروم گردباد شوق را تاکی نفس تنگیکند
💡 ازجنون ما و من بر زندگی دقت مچین چون نفس تنگی کند صبح قیامت میشود
💡 حبابت ساغر و با بحر توفان پیش میآیی حذر کز یکنفس تنگی برون از خویش میآیی
💡 چون سحر بیدل من و هستی تعب پیراهنی کز حیا بر خویش تا بالد نفس تنگی کند
💡 سیری از شوخی ندارد طفل آتشخوی من اشک را کی در دویدنها نفس تنگی کند
💡 همچو آن سوزنکه درماند ز تار نارسا عمر رنگ سعی بازد چون نفس تنگی کند