ناروائی

لغت نامه دهخدا

ناروائی. [ رَ ]( حامص مرکب ) روا نبودن. جایز نبودن. حرمت. عدم جواز. غیرمجاز بودن. || ظلم. ستم. بیداد. || کساد. ( محمود بن عمر ) ( تاج المصادر بیهقی ).بی رونقی. نارواجی. زیف. تزیف. کاسد شدن. مقابل رائج بودن: و طاهر دبیر چون مترددی بود از ناروائی کار و خجلت سوی او راه یافته و چنان شد که بدیوان کم آمدی. ( تاریخ بیهقی ص 141 ). همیشه بازار علم و ادب و فضل و هنر در ساحت دولت او رونق پذیر و روا گرداناد و از کساد و ناروائی محفوظ و مصون داراد. ( تاریخ قم ص 10 ). || روا نشدن. برآورده نشدن.

جمله سازی با ناروائی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بود خود حافظش از هر خطائی کز او صادر نگردد ناروائی

💡 بسوی ناروائیها گراید کند هر کار از دستش برآید

💡 دل و جان بیک بوسه از من خریدست تو بازار دیدی بدین ناروائی

💡 جنس کساد چار سوی ناروائیم گوئی بشهر دلشکنان مومیائیم

💡 روا چون داشتی برداشتن از جان سپاری دل که باری دل به دست آورده باشی ناروائی را