لغت نامه دهخدا
میخوارگی. [ م َ / م ِ خوا / خا رَ / رِ ] ( حامص مرکب ) عمل و عادت میخواره. شراب خوارگی و باده پرستی. ( ناظم الاطباء ). پرداختن به شرب خمر:
چشمهای نیمخوابت سال و ماه
همچو من مستند بی میخوارگی.سعدی.
میخوارگی. [ م َ / م ِ خوا / خا رَ / رِ ] ( حامص مرکب ) عمل و عادت میخواره. شراب خوارگی و باده پرستی. ( ناظم الاطباء ). پرداختن به شرب خمر:
چشمهای نیمخوابت سال و ماه
همچو من مستند بی میخوارگی.سعدی.
می خواری، باده خواری، باده نوشی.
باده نوشی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 خامشان را هست در میخوارگی ظرف دگر ماهیان از بی زبانی بحر بر سر می کشند
💡 رغبت میخوارگی خواهد رها کردن ز دل با خیال آن دو چشم مست خماری چنین
💡 مستی که ذوق رندی و بیچارگی نیافت مستی نکرد و لذت میخوارگی نیافت
💡 چشمهای نیم خوابت سال و ماه همچو من مستند بی میخوارگی
💡 به زهد بود جهان را گرفته شهرت جامی لب تو دید و به میخوارگیش نام برآمد
💡 ازبسکه خون خورم زغمت بیخود اوفتم مردم نهند تهمت میخوارگی مرا