مودع

لغت نامه دهخدا

مودع. [ م َ دَ ] ( ع اِمص ) تن آسایی و فراخی زندگانی و عیش. ( ناظم الاطباء ).
مودع. [ دَ ] ( ع ص ) اسب آساینده و آسایش جوی. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). || پدرود کرده شده. ( آنندراج ) ( غیاث ). مودعه.
مودع. [ دِ ] ( ع ص ) پدرودکننده. ( آنندراج ). پدرودکننده یعنی رخصت کننده. ( غیاث ).
مودع. [ م ُ وَدْ دَ ] ( ع ص ) تودیعشده. امانت گذاشته شده. سپرده شده: آنچه او بیان می کند مفصل تر و کامل تر از آن است که در خزانه حفظ ما مودع است. ( تاریخ بیهق ص 11 ). || موضوع. موضوعه. مودعه. ( یادداشت مؤلف ).

فرهنگ معین

(مَ وَ دَّ ) [ ع. ] (اِمف. ) به امانت گذاشته شده.

فرهنگ عمید

به ودیعت نهاده شده، امانت گذاشته شده.
به ودیعت نهنده، امانت گذارنده.

فرهنگ فارسی

( اسم ) ودیعت نهاده امانت گذاشته شده
تودیع شده. امانت گذاشته شده.

ویکی واژه

به امانت گذاشته شده.

جمله سازی با مودع

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 از میان پسران او نورعلی به موسیقی روی آورد و محمودعلی به گل و گل‌پروری.

💡 ای نطق تو آب زندگی را منبع در هر نفست نفیس گنجی مودع

💡 ای ضمیر انورت آیینه از فیض حق ذات پاکت مودع آثار قدرت را بنا

💡 نمودعقل تا کی باشد ای جان که هم روزی شود در عشق پنهان

💡 بوالفخر عمر فخر کفات آن که کفایت ملک است مر او را و جز او را همه مودع

💡 ایام تو از ذل فنا باد مسلم بدخواه تو از عز بقا باد مودع