منکسف

لغت نامه دهخدا

منکسف. [ م ُ ک َ س ِ ] ( ع ص ) ماه و آفتاب گرفته شده. ( آنندراج ). آفتاب و یا ماه گرفته شده. ( ناظم الاطباء ). گرفته.پوشیده. محجوب. ( یادداشت مرحوم دهخدا ):
سخاوت تو و رای بلند و طالع و طبع
نه منقطع نه مخالف، نه منکسف نه غوی.منوچهری.آفتابش گردد از گرز گرانت منکسف
اخترانش یابد از شمشیرشیرت احتراق.منوچهری.

فرهنگ معین

(مُ کَ س ) [ ع. ] (اِفا. ) آفتاب یا ماه یا سیاره ای که تمام یا بخشی از آن گرفته شده باشد.

فرهنگ عمید

ویژگی آفتاب یا ماه که تمام یا قسمتی از آن گرفته باشد.

فرهنگ فارسی

( اسم ) ۱ - آفتاب ماه یا سیاره ای که تمام یا بخشی از آن گرفته شده باشد. ۲ - ( اختصاصا ) آفتاب در وقتی که تمام یا بخشی از آن گرفته شده باشد

جمله سازی با منکسف

💡 خورشید بختتان ز قضا گشت منکسف گردون جاهتان ز امل ماند در غبار

💡 بگو بدشمن خفاش خوی مکر اندیش که خواست منکسف این آفتاب تابان را

💡 تا حشر منکسف نشود آفتاب اگر آید به زیر سایهٔ عدلت به زینهار

💡 تا شد تمام منکسف آن آفتاب تو چون چرخ پر ستاره شد از اشک من کنار

💡 مستور گشت رویش زیر نقاب نیمی گویی که منکسف شد از آفتاب نیمی

💡 از میان گرد ناگه هودج سلطان عید راست همچون آفتاب منکسف شد آشکار

اوج یعنی چه؟
اوج یعنی چه؟
آجودان یعنی چه؟
آجودان یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز