لغت نامه دهخدا
منقلی. [ م َ ق َ ] ( ص نسبی ) منسوب به منقل. رجوع به منقل شود. || اهل منقل؛ عملی. آدم تریاکی و مبتلا به استعمال تریاک. ( فرهنگ لغات عامیانه جمال زاده ).
منقلی. [ م َ ق َ ] ( ص نسبی ) منسوب به منقل. رجوع به منقل شود. || اهل منقل؛ عملی. آدم تریاکی و مبتلا به استعمال تریاک. ( فرهنگ لغات عامیانه جمال زاده ).
(مَ قَ ) [ ع - فا. ] (ص نسب. ) ۱ - منسوب به منقل. ۲ - (عا. ) تریاکی، عملی، کسی که معتاد به کشیدن تریاک باشد.
( صفت ) ۱ - منسوب به منقل ۲ - مبتلی بکشیدن تریاک تریاکی عملی
منسوب به منقل.
تریاکی، عملی، کسی که معتاد به کشیدن تریاک باشد.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در تابخانه تن تاریک تا بروز چشمم تنور می کند و سینه منقلی
💡 منقلی در میانش از زر ناب پر فروزنده لعلهای خوشاب
💡 چو خواست منقلی از بهر فور، کرد بدل یکی ز مغبچگان مرد را گمان رستم
💡 فصل دی بود و منقلی آتش شعله می زد میان ایشان خوش