منقذ

لغت نامه دهخدا

منقذ. [ م ُ ق ِ ]( ع ص ) رهاننده. ( آنندراج ) ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). نجات دهنده. رهاکننده. خلاص کننده: المنقذ من الضلال. ( از یادداشت مرحوم دهخدا ): خرگوش گفت... ترا به حیلتی ارشاد کنم که منقذی باشد از این غرقاب که درافتاده ای. ( مرزبان نامه چ قزوینی ص 195 ). || یک سوگرداننده. ( آنندراج ) ( از منتهی الارب ). رجوع به انقاذ شود.

فرهنگ معین

(مُ قِ ) [ ع. ] (اِفا. ) رهاننده، نجات دهنده.

فرهنگ عمید

رهاننده، نجات دهنده.

فرهنگ فارسی

( اسم ) نجات دهنده رها ننده.

جمله سازی با منقذ

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 که منقذ پسر مره آن سگ کافر فکند تیغ به فرق شریف آن سرور

💡 منقذ بن مره چون دیدش به جنگ کار را بر کوفیان بنمود تنگ

💡 چو کردار او منقذ مره دید پر از خشم لب را به دندان گزید

💡 از منقذ بن مرّه مردود سنگدل خون علی اکبر خود ادّعا کنی

💡 حیدرانه گرم جنگ آن شیر مست منقذ آمد ناگهان تیغی بدست

فصل یعنی چه؟
فصل یعنی چه؟
کونی یعنی چه؟
کونی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز