منجو

لغت نامه دهخدا

منجو. [ م َ ج ُوو ] ( ع ص ) بریده. ( منتهی الارب ). بریده و قطع شده. ( ناظم الاطباء ). || رهیده. ( منتهی الارب ). رهیده. رسته شده. ( از ناظم الاطباء ).
منجو. [ م َ ] ( اِ ) عدس. ( ناظم الاطباء ). مرجو است که به عربی عدس گویند.( از لسان العجم شعوری ج 2 ورق 357 الف ):
بادناک آمد نخود و هم فطیر
دجر و ماش و فول و منجو هم شعیر.حکیم شیرازی ( از لسان العجم ایضاً ).|| انبه. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ).رجوع به انبه شود.

فرهنگ فارسی

بریده. بریده و قطع شده.

جمله سازی با منجو

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بر چتر سپهر از سُم یکران تو منجوق بر بیرق صبح از دُم شبرنگ تو پرچم

💡 نام نیکش شده مشهور به هر هفت اقلیم صیت جاهش زده منجوق به هر هفت اختر

💡 سوزنی بسیار ظریف و نازک می‌باشد که منجوق‌ها به راحتی از آن عبور می‌کند.

💡 چه نقش کرده به پرچم دلا سپهبد عشق که سربه‌سر دو جهانش به زیر منجوقست

💡 ای به قدرت سنگ را لعل بدخشان ساخته ماه را منجوق این پیرزه ایوان ساخته

گل مریم یعنی چه؟
گل مریم یعنی چه؟
پنجه بوکس یعنی چه؟
پنجه بوکس یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز