منجلی

لغت نامه دهخدا

منجلی. [ م ُ ج َ ] ( ع ص ) روشن و آشکارا. ( غیاث ) ( آنندراج ). هویدا و منکشف. روشن و آشکار. ( از ناظم الاطباء ): به نص جلی سیجعل اﷲ بعد عسر یسراً آن غمام عماقریب منجلی گردد. ( نفثةالمصدور چ یزدگری ص 73 ). || آنکه از وطن خود بیرون رود. ( از ناظم الاطباء ). از وطن خود بیرون رونده. ( غیاث ) ( آنندراج ).
منجلی. [ م ِ ج ِ ] ( ص ) صفت چشمان کج شبیه چشم مغولان است. ( فرهنگ لغات عامیانه جمال زاده ).

فرهنگ معین

(مُ جَ ) [ ع. ] (اِفا. ) ۱ - روشن، آشکار. ۲ - کسی که جلای وطن کرده و از میهن خود بیرون رفته.

فرهنگ عمید

روشن، آشکار، جلوه گر.

فرهنگ فارسی

روشن، آشکار، جلوه گر
۱ - ( اسم ) روشن شونده. ۲ - ( صفت ) آشکار جلو گر.

جمله سازی با منجلی

💡 ز آیینه ی سپهر چو شد رنگ منجلی خورشید را طلوع ده ای ترک قنقلی

💡 چو ابر جهالت شود منجلی کجا فخر رازی کجا بوعلی؟

💡 شد چو ماه از نسل زهرا منجلی اختر برج شرف، سید علی

💡 ز سر تا ناخن پا منجلی شد ز دل بگذر تن سالک ولی شد

💡 کاندر آن شب چون دلم شد منجلی هر کجا دیدم علی دیدم علی(ع)

💡 جان از تو صیقلی یا مرتضی علی دل از تو منجلی یا مرتضی علی

سن سون یعنی چه؟
سن سون یعنی چه؟
کیری یعنی چه؟
کیری یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز