مقس

لغت نامه دهخدا

مقس. [ م َ ] ( ع مص ) در آب فرو بردن. || پرکردن خیک را. || شکستن چیزی را. || روان شدن آب. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( از ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). || شعر گفتن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ): هو یمقس الشعر کیف شاء؛ ای یقوله مستعارة من المقس فی الماء. ( اقرب الموارد ).
مقس. [ م َ ق َ ] ( ع مص ) شوریدن دل کسی. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). مقست نفسه مقسا؛ شورید دل او. ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ).

فرهنگ فارسی

شوریدن دل کسی.

جمله سازی با مقس

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 گفت این سهلست اما احمقست مرد احمق زشت و مردود حقست

💡 عاقل می پخته را به خامی نخورد مقسوم خواص پیش عامی نخورد

💡 ز دنیا بخش ما غم خوردن آمد نشاید خوردن الارزق مقسوم

💡 مقسوم بود رزق ولیکن وحدت بی کوشش و بی تلاش حاصل نشود

💡 من و خون دلی که مقسوم است تو و لعل لبی که میگون است

💡 ز دنیا بخش ما غم خوردن آمد نشاید خوردن الا رزق مقسوم

پرچم ایران یعنی چه؟
پرچم ایران یعنی چه؟
حلما یعنی چه؟
حلما یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز