مفتتح. [ م ُ ت َ ت َ ] ( ع ص ) گشاده شده و آغازشده و شروع شده. || شهر فتح شده. ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). || ( اِ ) آغاز. ابتدا. درآمد. مدخل. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ): مفتتح کتاب بر ترتیب ابن المقفع. ( کلیله و دمنه چ مینوی ص 28 ). و خوانده آمده است که میرمحمود سبکتگین در مفتتح حال خویش سیف الدوله لقب داشت. ( منشآت خاقانی چ محمد روشن ص 71 ).|| زمان افتتاح. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ). || مکان افتتاح. ( یادداشت ایضاً ).
مفتتح. [ م ُ ت َ ت ِ ] ( ع ص ) گشاینده. افتتاح کننده. و رجوع به افتتاح شود. || فتح کننده و گیرنده شهر. ( ناظم الاطباء ).
(مُ تَ تَ ) [ ع. ] ۱ - (اِمف. ) باز کرده شده، گشوده. ۲ - (اِ. ) آغاز (کتاب، رساله )، مدخل.
(مُ تَ تِ ) [ ع. ] (اِفا. ) باز کننده، گشاینده.
۱. گشوده شده، باز شده، گشوده.
۲. آغاز شده.
( اسم ) باز کننده گشاینده.
گشاینده افتتاح کننده
آغاز (کتاب، رساله)
باز کرده شده، گشوده.
، مدخل.
باز کننده، گشاینده.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 صد هزاران دریچه از رضوان مفتتح در مضاجع ایشان
💡 سقیا لهذا المفتتح القوم غرقی فی الفرح زین سو قدح زان سو قدح تا شد شکمها چارسو
💡 تا صبح و شاه مفتتح روز و شب بود تا شام با صفا نبود همچو صبحگاه
💡 أَ فَمَنْ أَسَّسَ بضم الف در هر دو حرف بُنْیانَهُ علی الرفع قرائت مدنی و شامی است أ فمن این الف و فا استفهام است سخن بآن مفتتح، چنان که پارسی گویان گویند در آغاز سخن: باش که کسی چنین کند، در نگر که کسی چنین کند، بشنو که کسی چنین کند، و عرب استفهام کنند بالف و بالف و فا و بالف و واو، و بغنّه صوت بیحرف.