واژه «معمول» در زبان فارسی به معنای چیزی است که رایج، متداول و مورد استفاده بیشتر مردم باشد و در زندگی روزمره به صورت عادی و بدون ویژگی خاص یا غیرعادی دیده شود. این واژه زمانی به کار میرود که بخواهیم نشان دهیم یک رفتار، وضعیت، شیوه یا پدیده در حالت طبیعی و همیشگی خود قرار دارد و از حالت استثنا یا غیرعادی خارج است. برای مثال وقتی گفته میشود یک کار به صورت معمول انجام میشود، منظور این است که آن کار طبق روال همیشگی و بدون تغییر خاصی صورت میگیرد. این واژه همچنین میتواند به چیزی اشاره داشته باشد که خاص یا ویژه نیست و در میان مردم به شکل عمومی و پذیرفتهشده وجود دارد. در زبان نوشتاری و گفتاری فارسی، این کلمه کاربرد گستردهای دارد و برای توصیف وضعیتهای عادی زندگی، رفتارهای روزمره و شرایط استاندارد استفاده میشود. از نظر معنایی، در برابر واژههایی مانند غیرمعمول، خاص یا استثنایی قرار میگیرد و نشاندهنده حالت طبیعی و رایج امور است. این واژه در متون رسمی، ادبی و علمی نیز به کار میرود تا وضعیت استاندارد یا عادی یک موضوع را مشخص کند. گاهی نیز معمول برای بیان میزان تکرار یک اتفاق یا عادت به کار میرود و نشان میدهد که آن امر بارها و به شکل ثابت رخ داده است. بنابراین، این کلمه به معنای رایج، عادی، متداول و بدون ویژگی خاص است و برای توصیف هر چیزی که در حالت طبیعی و همیشگی خود قرار دارد استفاده میشود و در زبان فارسی یکی از واژههای پرکاربرد در بیان وضعیتهای روزمره به شمار میآید.
معمول
لغت نامه دهخدا
معمول. [ م َ ] ( ع ص ) عمل کرده شده. کرده شده. || ساخته شده و پرداخته شده. ( ناظم الاطباء ). ساخته. برساخته. مصنوع. مقابل طبیعی: نوشادر بر دوگونه است معدنی و معمول. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ). || مستعمل. || مقررشده و موافق دستور و رسمی. ( ناظم الاطباء ). مرسوم. متداول. رایج. به آیین. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ).
- برحسب معمول؛ طبق مرسوم. مطابق عادت.
- بنا به معمول؛ طبق عادت. حسب المعمول.
|| خفته به خواب مصنوعی. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ). || پوشیده شده. ( ناظم الاطباء ). || آب به شیر و شهد و برف آمیخته. و منه اتی بشراب معمول. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). شراب به شیر و عسل آمیخته. ( از اقرب الموارد ). || ( اِ ) دستور و قاعده و رسم. || رواج و عادت. ( ناظم الاطباء ).
فرهنگ معین
(مَ ) [ ع. ] (اِمف. ) ۱ - عمل شده، کار شده. ۲ - رسم و عادت.
فرهنگ عمید
۱. عمل شده، کارشده، ساخته شده.
۲. (اسم ) رسم و عادت.
* معمول داشتن: (مصدر متعدی ) عمل کردن، اجرا کردن.
* معمول شدن: (مصدر لازم )
۱. عمل شدن.
۲. متداول شدن.
* معمول کردن: (مصدر متعدی )
۱. عملی کردن، اجرا کردن.
۲. متداول ساختن.
فرهنگ فارسی
عمل شده، کارشده، ساخته شده، رسم و عادت
( اسم ) ۱ - عمل کرده شده بجا آورده ۲ - بکاربرده مستعمل ( معمول کردن ). ۳ - متداول رایج: [ دو مرتبه مرزبان نامه را از زبان طبری قدیم بزبان فارسی معمول عصر محلی باشعار و امثال در آوردهاند. ] ( قزوینی مقدمه مرزبان نامه. چا. ۱ تهران ص ز ) ۴ - فرعی مقابل اصلی ( و صحیح ابیات ازسقیم بشناسند و قوافی اصلی از معمول تمیز کند ( شاعر )... ] ( المعجم. مد. چا ۳۲۸: ۱ ) یا بر حسب معمول. طبق معمول: [ تا بر حسب معمول پس از صرف غذا او را به اتاق خواب ببرند. ] ۱۷۴۷ ) یا بنا به معمول. بر حسب معمول حسب المعمول طبق معمول. ۵ - ساخته شده مصنوع.
عمل کرده شده یا ساخته شده و پرداخته شده.
ویکی واژه
عمل شده، کار شده.
رسم و عادت.
کرده شده.
جمله سازی با معمول
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 جهان با سایه ات معطوف و عاطف عدو با خنجرت معمول و عامل
💡 سال ترکی فزوده گشت بر آن موش و گاو و پلنگ شد معمول
💡 گفت قاضی ای صنم معمول چیست گفت خانهٔ این کنیزک بس تهیست
💡 ملک معمول و گنج مالامال بر کشد تخت را به گردون بال