مشرع. [ م َ رَ ] ( ع اِ ) آبشخور. ج، مشارع. ( مهذب الاسماء ). آبخور. ( دهار ). آبخور. آبشخور. مشرب. شریعة. مورد. ورد. منهل. ج، مشارع. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ). جای به آب درآمدن. ( از اقرب الموارد ): سیراف در قدیم شهری بزرگ بوده است. و مشرع بوزیها و کشتی ها. ( فارسنامه ابن البلخی ص 136 ). و رجوع به مشرعة شود.
(مَ رَ ) [ ع. ] (اِ. ) ۱ - جای آب. ۲ - جای نوشیدن آب. ج. مشارع.
۱. جای ورود به آب.
۲. جای آب خوردن.
( اسم ) ۱ - جای ورود به آب. ۲ - جای نوشیدن آب جمع: مشارع.
جای آب.
جای نوشیدن آب.
مشار
💡 تراست مشرع جودی که در موارد ان سحاب گوهر پاش از حساب ورّادست
💡 در چمن بلبل دلسوخته را بی رخ گل دل بمنبع نرود میل بمشرع نکشد
💡 گفت « باری آب ده از مکرعه » گفت « آخر نیست جو یا مشرعه »
💡 لقد نلت من جدواه کل مغبة الی ان حوانی مشرع الخضر ارتع
💡 چو کبکی خرامنده بر گرد مشرب چون سروی روان گشته بر طرف مشرع
💡 تری مکة الدنیا بها کعبة الهدی یصاد المنی من زمزمالفصل مشرع