مشاع

لغت نامه دهخدا

مشاع. [ م ُ ] ( ع ص ) بخش ناکرده: سهم مشاع؛ بهره بخش ناکرده. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). مشترک و تقسیم ناکرده شده. و اکثر استعمال آن در زمین است، چنانکه در مدار نوشته که مشاع، زمین مشترک که قسمت کرده شده نباشد. ( غیاث ) ( آنندراج ). بخش ناکرده. قسمت نشده. جدانشده از حصه دیگری یا دیگران، مقابل مفروز. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ):
مشاع آمد میان عیسی و من گلشن وحدت
به جان آن نیمه بخریدم هم از عیسی به ارزانی.خاقانی.|| ( اصطلاح حقوق ) مالی است که مشترک بین دو یا چند نفر باشد و سهم آنها را در خارج نتوان تمیز داد، مانند خانه ای که بطور ارث به دو برادر میرسد که هر یک از آنها مالک نصف مشاع خانه هستند. ( فرهنگ حقوقی تألیف جعفری لنگرودی ). || آشکارا و فاش کرده شده. ( غیاث )( آنندراج ).
مشاع. [ ] ( ص ) دزد و بدفعل. ( لغت فرس اسدی چ اقبال ص 228 ).
مشاع. [ ] ( اِخ ) دهی است از دهستان حومه بخش مرکزی شهرستان دماوند که 510 تن سکنه دارد. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 1 ).

فرهنگ معین

(مُ ) [ ع. ] (اِ. ) ملک یا خانه ای که میان چند نفر مشترک باشد و سهم جداگانة هر یک معین نشده باشد.

فرهنگ عمید

۱. بخش ناکرده، غیرمفروز.
۲. [مقابلِ مفروز] (حقوق ) ویژگی ملکی که مشترک بین دو یا چند نفر باشد و قسمت هر یک مفروز و محدود نشده باشد.

فرهنگ فارسی

دهی جزئ دهستان حومه بخش مرکزی شهرستان دماوند. در ۶ کیلومتری شمال باختر دماوند. کوهستانی سردسیر. دارای ۵۱٠ تن سکنه. امامزاده ای معروف به دو برادر دارد.
بخش ناکرده، ملکی که مشترک بین دویاچندنفرباشدوقسمت هریک مفروزومحدودنشده باشد، غیرمفروز
( اسم ) ۱ - آنچه که مشترک و تقسیم ناکرده باشد. ۲ - زمین یا جز آن که ملک مشترک چند تن باشد و حصه های آنان تقسیم نشده باشد.
دزد و بد فعل

دانشنامه آزاد فارسی

مُشاع
(در لغت یعنی منتشر، شایع و مشترک) در اصطلاح فقهی، سهام و نصیب هایی است که تقسیم و تجزیه نشده باشد. سهم مشاع یعنی حصه ای از یک شیء تقسیم نشده که معیّن نشده است.

ویکی واژه

ملک یا خانه‌ای که میان چند نفر مشترک باشد و سهم جداگانة هر یک معین نشده باشد.

جمله سازی با مشاع

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 اصفهانک مشاعی، روستایی از توابع بخش چنارود شهرستان چادگان در استان اصفهان ایران است.

💡 چشم وچراغ عالم، بودی تو پیش از آن دم کافلاک در گرفتند، اجرام را مشاعل

💡 این صفت او را آخر نسک است، و عاقبت اعمال حج، وقت است اکنون که سخنی جامع برود مشتمل بر جمله مشاعر و مناسک، مقرون باشارات و لطائف.

💡 آسمان در سایه جاهش پناهی ساخته آفتاب از شعله رایش مشاعل یافته

💡 بکبریای تو نازم که ملک هستی را میانه خود و ایزد مشاع میدانی