مساق. [ م َ ] ( ع مص ) مصدر میمی است از سَوق. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ). راندن. ( تاج المصادر بیهقی ). رجوع به سوق شود: اِلی ربک یومئذ المساق. ( قرآن 30/75 ). در جمله مراد از مساق این سخن آن بود که چنین پادشاه بدین کتاب رغبت نمود. ( کلیله و دمنه ). || ( اِ ) جای راندن. ( غیاث ) ( آنندراج ). || راه. طریق. روش: در این موضع اثبات این ابیات اگر چه نه از طرز و مساق این سیاقت است. ( جهانگشای جوینی ). || ضمن. طی. خلال. تضاعیف: قال الحافظ عبدالغافر... الفارسی فی مساق تاریخ نیسابور أبوزکریا یحیی... رجل فاضل... ( ابن خلکان ).
(مَ ) [ ع. ] (مص م. ) راندن.
۱. راندن حیوان چهار پا، گله، یا چیز دیگر.
۲. خواندن یا نوشتن.
۳. (اسم ) مضمون، محتوا.
۴. (اسم ) طریقه، روش.
۱- ( مصدر ) راندن ( چارپایان گله و غیره ) سوق. یا مساق ترسل. نامه نوشتن: در اثنائ کتابت و مساق ترسل بر ارباب حرمت واصحاب حشمت نستیزد. ۲ - خواندن حدیث.
راندن.
💡 هر مست درآویخته با مست ز مستی گردان شده ساقی به مساقات افندی
💡 گفت یزدان مر نبی را در مساق یک نشانی سهلتر ز اهل نفاق
💡 چون دو تن در اصل یک ذات آمدی نام این عقد المساقات آمدی
💡 چو از این هوش برستی به مساقات و به مستی دهدت صد هش دیگر کرم باده فروشت
💡 مساق سخن چون بدینجا رسید ز در ناگه آن پیر دانا رسید
💡 فخر آل مصطفی سید علاء الملک آنک درگهش چون خلد باشد اهل عرفانرا مساق