محوله
مترادفها
ارجاع شده، انتقال یافته
لغت نامه دهخدا
( محولة ) محولة. [ م ُ ح َوْ وَ ل َ ] ( ع ص ) تأنیث محول. بازگذارده شده. واگذارده. محوله.
محوله. [ م ُ ح َوْ وَ ل َ ] ( اِخ ) دهی است از دهستان خمین بخش مرکزی شهرستان خرمشهر، واقع در شش هزارگزی شمال خاوری راه اتومبیل رو مرز عراق به خرمشهر، و سه هزارگزی شمال باختری خرمشهر با 400 تن سکنه. آب آن از رودخانه و راه آن اتومبیل رو است. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 6 ).
فرهنگ فارسی
دهی از دهستان خمین بخش مرکزی شهرستان خرمشهر. دشت گرمسیر. دارای ۴٠٠ تن سکنه. محصول: خرما و سبزیجات. شغل اهالی غالبا تربیت نخل.
بازگردانده شده
جمله سازی با محوله
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بدون وجود هیچ مانع طبیعی و با توجه به برتری محسوس قوای آلمان به سرعت سپاه ووچ زمینگیر شد و نتوانست وظیفههای محوله طی نبرد مرزی را به اجرا درآورد و در نهایت شهر ووچ در ۸ سپتامبر به دست نیروهای آلمانی افتاد.
💡 عالیجاها، گرامی جلیلا، خلیلا، انشاء الله تعالی نخل برومند عزت و جلال و دوحه رفعت و اقبالت از دم سردی خزان افسردگی به یمن تراوش سحاب رحمت ایزدی مخضر و مثمرثمر توفیقات جمیل باد. بعد از طی مراسم دعوات و افیات بر لوحه اظهار می نگارد که در این اوان سعادت توامان که عالیشان آقا کوچک خدمات محوله به خود را به طور خوش و حسن سلوک صورت انجام داده روانه خدمت بود...