محدد

لغت نامه دهخدا

محدد. [ م ُ ح َ د دَ ] ( ع ص ) تحدید گردیده شده. ( ناظم الاطباء ). || تیز کرده شده و تیز نوک دار: محدد الرأس؛ نوک تیز.
محدد. [ م ُ ح َدْ دِ ] ( ع ص ) حد چیزی پدیدکننده. ( آنندراج ). کسی که تحدیدمی کند و حد چیزی را معین می نماید. ( ناظم الاطباء ).
- محددالجهات؛ اطلس فلک. ( ناظم الاطباء ). فلک نهم که کره ارض و افلاک دیگر بدان منتهی شود و آن منتهای جهات است.

فرهنگ معین

(مُ حَ دِّ ) [ ع. ] (اِفا. ) ۱ - تعیین کنندة حد و کرانة چیزی. ۲ - تیز کننده (کارد و جز آن ).

فرهنگ فارسی

(اسم ) تعیین کنند. حد و کران. چیزی. ۲ - تیز کننده ( کارد و جز آن ). ۳ - تیز نگرنده.
تحدید گردیده شده

جمله سازی با محدد

💡 ز جاجه باشدش چرخ محدد بر ارباب عیانست این مشاهد

💡 معرف معارف و محدد جهات شد مبین لطائف و معین نکات شد

💡 هرگز جز او نبوده مدیری خوش تا هست دور چرخ محدد را

💡 هست در حکمت بلی خرق محدد ممتنع لیک غیر از سطح اطلس را محدد نشمری

💡 وتر قوس تو حاوی به محدد ز عظم صبی شیر تو بر عقل معلم ز کبر

💡 یکی بی حد شد آن دیگر محدد یکی مطلق شد آن دیگر مقیّد

پست یعنی چه؟
پست یعنی چه؟
آیین یعنی چه؟
آیین یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز