متتابع

لغت نامه دهخدا

متتابع. [ م ُ ت َ ب ِ ] ( ع ص )پی در پی شونده. ( آنندراج ). پی در پی و متوالی. مأخوذ ازتازی، پی در پی و یکی پس از دیگری و متعاقب و متوالی و مسلسل. ( ناظم الاطباء ): بر تعاقب ایام و لیالی متتابع و متوالی. ( مرزبان نامه ). || با یکدیگر پس روی کننده. ( آنندراج ). آن که پس از دیگری رود. ( ناظم الاطباء ). و رجوع به تتابع شود.
- چند روز متتابع؛ چند روز متوالی و پی در پی. ( ناظم الاطباء ).
- رجل متتابعالعلم؛ مردی که علوم او با یکدیگر مشابه باشد. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ).
- غصن متتابع؛ شاخ بی گره. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( از ناظم الاطباء ).
- فرس متتابعالخلق؛ اسب متناسب الاعضاء. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ).
- قوافل متتابعالنزول؛ کاروانهائی که یکی پس از دیگری فرودآید. ( ناظم الاطباء ).
|| آن که کاری را پس از کار دیگر کند. || آن که افتان و خیزان حرکت کند مانندمیخواره مست. || شتری که در هنگام رفتن کتف های خود را بجنباند. ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ معین

(مُ تَ بِ ) [ ع. ] (اِفا. ) پی درپی شونده، متوالی.

فرهنگ عمید

پی در پی.

فرهنگ فارسی

پی درپی شونده، پی درپی، آنکه ازپی دیگری برود
( اسم ) کسی که از پی دیگری رود پی در پی رونده جمع: متتابعین: و رضوانش گرد نعلین بگیسوی حور افشاند بر تعاقب ایام و لیالی متتابع و متوالی.

جمله سازی با متتابع

💡 وَ کَأْساً دِهاقاً مترعة مملوءة متتابعة صافیة، الدّهاق مصدر داهق مداهقة و دهاقا، ای تابع و ادهقت الحوض ای ملأته و الکأس فی القرآن: هی کأس الخمر حیثما وجدتها.