مبدد
لغت نامه دهخدا
مبدد. [ م ُ ب َدْ دَ ] ( ع ص )پریشان و چیزی پراکنده و مبددات متفرقات و غایات هرچیز قسمت شده. ( آنندراج ). شمل مبدده؛ گروه متفرق و پراکنده و پریشان. ( ناظم الاطباء ). پریشان. پراکنده. متفرق ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ): بر مثال جسدی مهمل و مبدد و مطروح و مرذول بود. ( جامع الحکمتین ناصرخسرو ص 314 ). تدارک اموری که نظام آن مبدد شده است و ارکان آن منهدم گشته. ( جهانگشای جوینی ).
فرهنگ معین
(مُ بَ دَّ ) [ ع. ] (اِ مف. ص. ) پریشان، پراکنده، متفرق.
فرهنگ عمید
پراکنده، متفرق، پریشان.
فرهنگ فارسی
( اسم و صفت ) پریشان پراکنده متفرق: بر مثال جسدی مهمل و مبدد و مطروح و مرذول و معزول بود.
ویکی واژه
پریشان، پراکنده، متفر
جمله سازی با مبدد
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 اگر بعقد ثریا کند نگاه بغیرت شود ز غیرت او چون بنات نعش مبدد
💡 و ایاک ان تلقی الاحبه معسرا فداک بشمل العاشقین مبدد