مأبون

لغت نامه دهخدا

مأبون. [ م َءْ ] ( ع ص ) متهم و صاحب قاموس گفته که لفظ مأبون در خیر و شرهر دو مستعمل می شود یقال هو مأبون بخیر او مأبون بشر، لیکن اگر آن را مطلق استعمال کنند مراد از آن متهم به شر باشد. ( منتهی الارب ) ( از ناظم الاطباء ). متهم. ( اقرب الموارد ). || ابنه دار و حیز و مخنث و پشت پایی. ( ناظم الاطباء ). خارشکی. مجبوس. مخنث.مَرِک. دُعبوث. دُعبوب. حیز. هیز. مِثفار. مِثفَر. هَکیک. کُرَّجی. حَنّاج. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ). آنکه دیگران با او مباشرت کنند. امرد:
گفت شوهررا که ای مأبون رد
کیست آن لوطی که بر تو می فتد.مولوی.

فرهنگ معین

( مأبون ) (مَ ) [ ع. ] (اِمف. ) متهم، تهمت زده.
[ ع. مأبون ] (ص. ) هیز، مخنث.

فرهنگ عمید

مبتلا به ابنه.

فرهنگ فارسی

( اسم ) ۱- متهم تهمت زده. توضیح در قاموس آمده که لفظ مابون در خیر و شر هر دو مستعمل میشود یقال: هومابون بخیر او مابون بشر لیکن اگر آنرا مطلق استعمال کنند مراد از آن متهم بشر باشد. ۲- آنکه دیگران با او مباشرت کنند امرد مفعول جمع: مابونین.

ویکی واژه

متهم، تهمت زده.

جمله سازی با مأبون

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ز مغز او هوس گر ز تو برون نشود چنانکه لذت گیر از طبیعت مأبون

💡 باز در روزگار دولت ما همه مأبون شدند و دون و لییم

💡 روسیاه اندر میان پیداست کیست شکوه از عنین اگر مأبون کند

💡 گفتا برو ای شاعر مأبون که بدیدم خود لایق تو بی سخنی... ر خر آمد