لک کردن
مترادفها
آلودن، سیاه کردن
متضادها
پاک کردن، پاکسازی
لغت نامه دهخدا
لک کردن. [ ل َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) لک کردن جامه را؛ رنگی یا نقطه مخالف رنگ وی بر آن پدید آوردن و چرکین و بی رونق کردن آن.
فرهنگ فارسی
( مصدر ) رنگ نقطه ای از پارچه را بوسیله ای برنگ دیگر در آوردن و چرکین کردن.
رنگی یا نقطه مخالف رنگ وی بر آن پدید آوردن و چرکین و بی رون شدن آن.
ویکی واژه
macchiare
جمله سازی با لک کردن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 المنهٔ لله که انگشتری ملک کردند دگرباره در انگشت سلیمان
💡 عرش خدا شد از عزا نو سیه پوش ملک و ملک کردند راحت را فراموش
💡 تاملک کردند آدم را سجود عشقشان یک ذره آمد در وجود