لعابی

لغت نامه دهخدا

لعابی. [ ل ُ ] ( ص نسبی ) منسوب به لعاب. آنچه از خیسانیدن او در آب اجزای آن مخلوط به رطوبت شده چیزی لزج به هم رسد و چون برشته کنند الزاق او رفع شود. هر چیز که چون رطوبت بیند و لزوجتی در او پیدا شود، چون: خطمی و بهدانه. صاحب کشاف اصطلاحات الفنون آرد: لعابی به ضم لام نزد پزشکان دارویی است که از خواص آن، آن است که چون تصفیه و از فضولات پاک شود اجزاء آن دارو از یکدیگر جدا و من حیث المجموع به لعابی لزج تبدیل گردد، مانند خطمی. کذا فی الموجز - انتهی.
- کاسه یا بشقابی لعابی؛ که بر روی فلز آن از پشت و روی لعاب داده باشند.

فرهنگ عمید

ظرف یا چیز دیگر که روی آن را لعاب داده باشند، لعاب دار.

فرهنگ فارسی

( صفت ) منسوب به لعاب: ۱- آنچه که از خیسانیدن آن در آب اجزائ اش مخلوط بر طوبت شود وماده ای لزج بهم رسد و چون برشته کنند چسبندگی آن بر طرف شود. ۲- دارویی است که از خواص آن این است که چون تصفیه و از فضلات پاک شود. اجزا ی آن دارو از یکدیگر جدا و بلعابی لزج تبدیل گردد ( مانند خطمی ) ۳- ظرف سفالین که روی آنرا بلعاب اندود کرده باشند لعاب دار.

فرهنگستان زبان و ادب

[زیست شناسی- علوم گیاهی] ← لعاب دار

جمله سازی با لعابی

💡 که از وحشت نگردند آفتابی اگرکردند قدری بد لعابی

💡 هر چه من گفتم، او جوابی داد من زر افشاندم، او لعابی داد

💡 صد حلقه نگر شیدا زان باده ناپیدا کاسد کند این صهبا صد خمر لعابی را

💡 شوق لب شیرینت از خار عسل بارد زنبور عسل هرگز زین گونه لعابیده

💡 رمحش بود آن افعی پیچان‌که بنابش از خون بداندیش بود سرخ لعابی

💡 برداشت سر ز خاک و لبش بر لبان نهاد وآنگه لعابی از دهنش در دهن فتاد