لغت نامه دهخدا
لخج. [ ل َ خ َ ] ( ع اِ ) بدترین خم چشم که از چشم رود. ( منتهی الارب ).
لخج. [ ل َ] ( اِ ) زاگ سیه که رنگرزان دارند. لخچ:
بینی آن زلفینکان چون چنبری بالابخم
کش بلخج اندر زنی ایدون شود چون آبنوس.طیان.
لخج. [ ل َ خ َ ] ( ع اِ ) بدترین خم چشم که از چشم رود. ( منتهی الارب ).
لخج. [ ل َ] ( اِ ) زاگ سیه که رنگرزان دارند. لخچ:
بینی آن زلفینکان چون چنبری بالابخم
کش بلخج اندر زنی ایدون شود چون آبنوس.طیان.
(لَ ) (اِ. ) زاج سیاه که رنگزران به کار برند.
زاج سیاه، قلیا، اشخار، شخار.
زاج سیاه که رنگزران به کار برند.
💡 خصم همی گویدم که عاشق زاری خیره چه لعبالخجل کنم که چنانست
💡 تسوی السما وجهه بالشمس حین عات و حین زالت عرتها حمره الخجل
💡 بر خیط باطل آید خورشید نیم روز لعب الخجل کنان ز ضمیر منوّرم
💡 دست و کف و پای پیران پر کلخج ریش پیران زرد از بس دود نخج
💡 وَ لَوْ رُدُّوا لَعادُوا لِما نُهُوا عَنْهُ لو رد اهل العقوبة الی دنیاهم، لعادوا الی جحدهم و انکارهم، و لو رد اهل الصفاء و الوفاء الی دنیاهم لعادوا الی حسن اعمالهم. وَ لَوْ تَری إِذْ وُقِفُوا عَلی رَبِّهِمْ یا حسرة علیهم من موقف الخجل! و محل مقاساة الوجل! و تذکر تقصیر العمل، فهم واقفون علی اقدام الحسرة، یقرعون باب الندم، حین لا ینفعهم الندم، و حین یقول لهم الحق: أَ لَیْسَ هذا بِالْحَقِّ!
💡 حکایت: احمد بن عبدالله الخجستانی را پرسیدند که: