لافزن
مترادفها
لافگو، پُرگو، خودبزرگبین
متضادها
متواضع، فروتن
لغت نامه دهخدا
لاف زن. [ زَ] ( نف مرکب ) خودستا. خودنما. صلف. متصلف تأه. جعظری. تیاه. تیهان. صلاّف، جعظار؛ کوتاه درشت لاف زن. جعظارة؛ کوتاه سطبر لاف زن کم عقل. تیار؛ مرد متکبر شوریده عقل لاف زن. ( منتهی الارب ).
فرهنگ عمید
۱. آن که لاف بزند.
۲. خودستا.
فرهنگ فارسی
۱- خودستا متکبر: هر خرامند. بکبر لاف زن خویشتن ستای. ۲- مدعی باطل.
جمله سازی با لافزن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تا لافزن نمود زبان هنر دراز یتباره کرد خوی، زبانها به لافها
💡 بر کار شود مردم دانشور پرکار نابود شود این گره لافزن رند