فرهنگ معین
(قَ یِ ) [ ع. قرائح ] (اِ. ) جِ قریحه.
(قَ یِ ) [ ع. قرائح ] (اِ. ) جِ قریحه.
= قریحه
جمع قریحه
( اسم ) ۱ - طبیعت طبع ۲ - ادراک اندر یافت ۳ - طبع شعر و نویسندگی: تا کسوتی زیبنده از دست باف قریحه خویش درو پوشم.جمع: قرایح ( قرائح ) قریحه خراشیدن. ( مصدر ) بقریحه خود فشار آوردن: متکلفی خاطر رنجانیده است و قریحت خراشیده.
قرائح
جِ قریحه.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 قرایح همه همچون رویه نامطبوع طبایع همه همچون قریحه ناموزون