قبایل
مترادفها
قبایل، ایلها، اقوام، عشایر
لغت نامه دهخدا
قبایل.[ ق َ ی ِ ] ( ع اِ ) قبائل. ج ِ قبیله. قبیله ها. گروه ها. ( غیاث ). دودمانها. رجوع به قبائل شود:
الا ای آفتاب جاودان تاب
اساس ملکت وشمع قبایل.منوچهری.
فرهنگ معین
(قَ یِ ) [ ع. قبائل ] (اِ. ) جِ قبیله.
فرهنگ عمید
= قبیله
فرهنگ فارسی
قبایل، جمع قبیله
( اسم ) جمع قبیله.
ویکی واژه
قبائل
جِ قبیله.
جمله سازی با قبایل
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 چشم خدا بر تو ای بدیع شمایل یار من و شمع جمع و شاه قبایل
💡 برای همچو تو لیلی حکایت من است چو ذکر مجنون اندر قبایل افتاده
💡 ای فتنه ساز عاقل از عشوه خرد سوز وی غارت قبایل از غمزه بد آموز
💡 برای همچو تو لیلی حکایت من هست چو ذکر مجنون اندر قبایل افتاده
💡 هم مایل رخسار تو خورشید جهانتاب هم سائل دربار تو سلطان قبایل
💡 زندگی در میان قبایل بادیهنشین، نیازمند مهارتهای خاصی برای بقا در شرایط سخت اقلیمی و کمبود منابع آبی است.
💡 هر یک از قبایل این منطقه، آداب و رسوم و زبانهای خاص خود را برای حفظ هویت فرهنگیشان دارند.
💡 مطالعات انسانشناسی نشان میدهد که ساختار اجتماعی قبایل در بسیاری از نقاط جهان بر پایه پیوندهای خونی استوار است.