فلسی
فرهنگستان زبان و ادب
{imbricated/ imbricate} [زمین شناسی] ویژگی آنچه اجزای آن مانند سفال های روی بام یا فلس های ماهی هم پوشانی داشته باشند
{squamous} [زیست شناسی- علوم گیاهی] ویژگی بخش یا اندامی پوشیده از پولک یا فلس های خوابیدۀ کوچک در گیاهان که از یک یا چند لایه یاختۀ ورقه ای تخت تشکیل شده باشد متـ. فلس مانند scaley, scalelike
جمله سازی با فلسی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 مفلسی را شاهدی چون پادشاهی میهمان بیدلی را دلبری همچون گلستان در کنار
💡 در خراباتم سعیدا دید هشیاری و گفت با وجود مفلسیها معتبر میبینمت
💡 ز عشق با جگری سوخته بود فانی چو مفلسی که در آتش جگر کباب افکند
💡 گرچه گناهکار...مفلسیم در پیش رحمت تو چه سنجد گناه ما
💡 فلسی شمر ممالک این سبز بارگاه صفری شمر فذالک این تیره خاکدان
💡 جامی بخر به جانی ور زانک مفلسی بفروش خویش را که خریدار میرسد
💡 او حتی یک فلسی هم در جیب خود نداشت و مجبور شد برای خرید نان ساده، از دوست صمیمی خود درخواست کمک مالی کند.
💡 در آن زمان، خرید کردن در بازار بسیار ارزان بود و با تنها چند فلسی میتوانستی چندین قلم از کالاهای مورد نیاز خود را تهیه کنی.
💡 او تمام داراییاش را در قمار از دست داد و حالا حتی یک فلسی هم برای پرداخت اجاره ماهانه خانه خود به هیچ وجه ندارد.