فشاردن

لغت نامه دهخدا

فشاردن. [ ف ِ دَ ] ( مص ) فشردن. ( آنندراج ). افشردن. ( فرهنگ فارسی معین ):
هر گلی پژمرده میگردد ز دهر
مرگ بفشارد همه در زیر غن.رودکی.یکی دست بگرفت و بفشاردش
پی و استخوانها بیازاردش.فردوسی.فرودآمد از اسب و بفشارد دست
پر از خنده بر تخت زرین نشست.فردوسی.تعویذ وفا برون کن از گردن
ورنه به جفا گلوت بفشارد.ناصرخسرو.|| خلانیدن و فروبردن چیزی را نیز گفته اند در جایی. ( برهان ).

فرهنگ معین

(فِ دَ ) (مص م. ) نک افشردن.

فرهنگ عمید

= افشردن

ویکی واژه

نک افشردن.

جمله سازی با فشاردن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 وزان جایگه ران بیفشاردند برزم اندرون گرز بگذاردند

💡 فراوان برو تیر بگذاردند به نوک سنانش بیفشاردند

💡 به ایرانیان نیزه بگذاردند سپه را سوی کوه بفشاردند

جوجو یعنی چه؟
جوجو یعنی چه؟
روله یعنی چه؟
روله یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز