فسوسی

لغت نامه دهخدا

فسوسی. [ ف ُ ] ( ص نسبی ) افسوسی. مسخره. مستهزء. هزال. دلقک. ( یادداشت بخط مؤلف ):
به بخشش نباشد ورا دستگاه
فسوسی بخواند بزرگش، نه شاه.فردوسی.مر مؤذن را چون نانی دشوار دهی ؟
مر فسوسی را دینار جز آسان ندهی.ناصرخسرو.گفت تا اکنون فسوسی بوده ام
وز طمع در چاپلوسی بوده ام.مولوی.

فرهنگ فارسی

افسوسی. مسخره

ویکی واژه

منسوب به فسوس، افسوس خوردن. حسرت بردن. جهانا سراسر فسوسی و باد/ به تو نیست مرد خردمند شاد. «فردوسی»

جمله سازی با فسوسی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 فغان که نیست بغیر از دریغ و افسوسی به دست آنچه مرا مانده از جوانی خویش

💡 در مصیبت خانه دنیا دل بی داغ نیست مهر تابان دست افسوسی است بر زانوی صبح

💡 شود هر فردی از اوراق عمرم دست افسوسی اگر اوقات طاعت در حساب زندگی باشد

💡 می کشم هر لحظه صائب آه افسوسی زدل یک نفس فارغ نمی گردم ز رفت و روی خویش

💡 که‌ام من از نصیب عالم اظهار مأیوسی غبار دامن رنگی صدای دست افسوسی

💡 نمانده است ز دل جز غبار افسوسی به این خرابه فتد نور ماهتاب کجا؟

وادی یعنی چه؟
وادی یعنی چه؟
طی کشیدن یعنی چه؟
طی کشیدن یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز