فریادی

لغت نامه دهخدا

فریادی. [ ف َرْ ] ( ص نسبی ) مظلوم و دادخواه. ( آنندراج ).

فرهنگ فارسی

۱ - منسوب به فریاد ۲ - فریاد خوان.

جمله سازی با فریادی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 آنقدر سر تا به پا صورت فراقش خوانده‌ایم پای تا سر همچو تار ساز فریادیم ما!

💡 در میان جان فروشد بر در دل حلقه زد از بن هر موی فریادی برآمد کاندرآ

💡 به خاموشی سپندم گفت، در بزم پریزادی نرنجانی اگر در دل، گره داریم فریادی

💡 دوش اسم دانه خال تو آمد بر زبان نشنوم از مرغ دل امروز فریادی دگر

💡 زهره ام نیست که از دوست کنم فریادی از نزاری بشنو ناله ی زارم ای دوست

💡 گریبان چاک سازد پرده گوش فلکها را از آن بیداد گر در سینه فریادی که من دارم