فرمان روایی. [ ف َ ما رَ ] ( حامص مرکب ) فرمان روا شدن. فرمان روا بودن. فرمان فرمایی. حکومت. ریاست. ( یادداشت به خط مؤلف ):
وزیر ملک صاحب سید احمد
که دولت بدو داد فرمان روایی.فرخی.ازیرا نخواهم که هرگز کسی را
بود بر دلم جزتو فرمان روایی.قطران تبریزی.فرق میان پادشاهان و دیگران فرمان روایی است. ( نوروزنامه ).
( ~. رَ ) (حامص. ) حکومت.
شغل و عمل فرمانروا، حکمرانی، حکومت.
عمل فرمانروا حکمرانی حکومت.
حکومت.
💡 مرا از تو نیاید پادشایی نه خودکامی و نه فرمان روایی
💡 تو شاه و شهریار و پادشایی به کام خویشتن فرمان روایی
💡 در تماشاگاه زلفش از پی ترتیب حسن باد با فرمان روایی هم به فرمان میرود
💡 جوان و کامگار و پادشایی به شاهی بر جهان فرمان روایی
💡 بگو ای آفتاب دلربایی به خوبی یافته فرمان روایی