لغت نامه دهخدا
فایح. [ ی ِ ] ( ع ص ) فائح. رجوع به فائح شود.
فایح. [ ی ِ ] ( ع ص ) فائح. رجوع به فائح شود.
(یِ ) [ ع. فائح ] (اِفا. ) بوی خوش دهنده.
۱ - بوی خوش دهنده: در اثنائ قصیده ای که به ثنای فایحش موشح دارم... ۲ - مستمع
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ز رشک نفحه گلزار خلق فایح او مژه بدیده دشمن درون شدست خسک
💡 زخلق فایح تو مشک بوی تحفه برد زعزم لایح تو صبح نور وام کند
💡 عروس طبع مرا ازثنای فایح شاه همه زعنبرومشک است بستر و بالین
💡 ملک صفات بزرگی که نطق فایح او شکست رونق بازار نافه ختن است
💡 چو خلق فایح تو بر ضمیر من گذرد ز طبع من مترشّح بود گلابی خوش
💡 آنصاحبی که با نفس خلق فایحش باشد سیاهروی جهان نافه ختن