عقلی

لغت نامه دهخدا

عقلی. [ ع َ ] ( ص نسبی ) منسوب به عقل. هر امری که حس باطن را در آن مدخلیتی نباشد، آن را عقلی نامند، و این معنی بنا بر قول مشهور باشد. و گاه اطلاق شود بر چیزی که آن چیز و یا ماده آن به تمامی به یکی از حواس ظاهره ادراک نشود خواه جزئی از ماده آن چیز ادراک شده یا نشده باشد. ( از کشاف اصطلاحات الفنون ). مقابل حسی. و رجوع به عقل شود:
نظر تیره در این راه نداند سر خویش
ورچه رهبر بسوی عالم عقلی نظر است.ناصرخسرو.بحث عقلی گر در و مرجان بود
آن دگر باشد که بحث جان بود.مولوی.- دلیل و حجت عقلی؛ برهانی که مبنای آن بر استدلال عقلی باشد، در مقابل دلیل نقلی. ( از فرهنگ فارسی معین ):
ظاهری راحجت از ظاهر برم
پیش عاقل حجت عقلی برم.ناصرخسرو.

فرهنگ عمید

۱. مبتنی بر عقل.
۲. ویژگی آنچه ادراک آن با قوۀ عقل صورت می گیرد.

فرهنگ فارسی

( صفت ) منسوب به عقل. یا دلیل عقلی. برهانی که مبنای آن بر استدلال عقلی باشد مقابل دلیل نقلی.

جمله سازی با عقلی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 کوه عقلی و بیابان جنونم داده‌اند حیرتی دارم از این، کین هر دو چونم داده‌اند

💡 عقلی که می‌برد قدحی در دلش ز دست چون آورد به معرفتِ کردگار پا

💡 ابری تو در نوال چرخی تو در جلال مهری تو در جمال عقلی تو در فطن

💡 بر بساط نیستی با کم‌زنان پاک‌باز عقل اندر باخت وز لایعقلی دیوانه شد

💡 این وزیران معظم وین گرامی خواجگان عاقلند اما تو ای دستور اعظم اعقلی

بیشه یعنی چه؟
بیشه یعنی چه؟
باری یعنی چه؟
باری یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز