لغت نامه دهخدا
صندید. [ ص ِ ] ( ع ص، اِ ) مهتر دلاور. ج، صنادید. || چیره. غالب. || باد تند. || سرمای سخت. || باران بزرگ قطره. || جماعت لشکر. || یوم حامی الصنادید؛ روز سخت گرم. ( منتهی الارب ).
صندید. [ ص ِ ] ( ع ص، اِ ) مهتر دلاور. ج، صنادید. || چیره. غالب. || باد تند. || سرمای سخت. || باران بزرگ قطره. || جماعت لشکر. || یوم حامی الصنادید؛ روز سخت گرم. ( منتهی الارب ).
(ص ) [ ع. ] (اِ. ص. ) ۱ - مرد بزرگ. ۲ - دلاور. ج. صنادید.
مردبزرگ وشجاع، دلاور، مهتر، بادشدید، سرمای سخت
۱ - مرد بزرگ مهتر سرور. ۲ - دلاور ۳ - سرمای شدید جمع: صنادید.
مرد بزرگ.
دلاور.
صنادید.
💡 توئی سلطان والای معظم توئی صندید غطریف حلاحل