لغت نامه دهخدا
صرصرتک. [ ص َ ص َ ت َ ] ( ص مرکب ) تیزدو. صاحب سندبادنامه در وصف اسب آرد: آهن سم، فولادرگ، صاعقه انگیز، صرصرتک. ( سندبادنامه ص 252 ).
با باره صرصرتک او روزملاقات
در رزم بود کوشش او، دشمن کاهست.سوزنی.
صرصرتک. [ ص َ ص َ ت َ ] ( ص مرکب ) تیزدو. صاحب سندبادنامه در وصف اسب آرد: آهن سم، فولادرگ، صاعقه انگیز، صرصرتک. ( سندبادنامه ص 252 ).
با باره صرصرتک او روزملاقات
در رزم بود کوشش او، دشمن کاهست.سوزنی.
( ~. تَ ) [ ع - فا. ] (ص مر. ) تیزرو.
تندرو، تیزرو، تنددو.
تیزرو.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 از پس ظلم پر از عدل شود روی زمین جا چو بر کوهه ی صرصرتک جوّال کنی
💡 دونده باره ی او چیست، کوه صرصرتک گزنده نیزه او چیست، مار مهره شمار
💡 زیر سم توسن شخ پویه صرصرتکش توده غبرا غریق لجه خضرا شود