لغت نامه دهخدا
شپیل. [ ش َ / ش ِ ]( اِمص ) فشردن. ( برهان ) ( انجمن آرا ). فشار و عصر. ( ناظم الاطباء ):
گلابی صفت بر جفا بگذرند
که گل را شپیلند و آبش برند.امیرخسرو. || شیفتگی. ( برهان ). شیفتگی نمودن. ( از ناظم الاطباء ). || دیوانگی. ( برهان ) ( از ناظم الاطباء ) ( از انجمن آرا ). || صفیر زدن. ( انجمن آرا ). نقر:
چون به شپیلک آمدی آن نفس از در قفس
مست وله درآمدی قمری ماده و نرش.خواجه عمید.
شپیل. [ ش َ / ش ِ ] ( اِ صوت ) شافوت. آوازی باشد که بیشتر کبوتربازان از دهان برآورند. ( برهان ).
شپیل. [ش َ ] ( اِ ) پاچه شتر را گویند و به عربی رجل الجمل خوانند. ( برهان ). || نام گیاهی که شپل و شترپا نیز گویند. ( ناظم الاطباء ). رجوع شود به شترپا.