شخیص
مترادفها
برجسته، مهم، والا، معتبر
متضادها
معمولی، ناچیز
لغت نامه دهخدا
شخیص. [ ش َ ] ( اِ ) اسم فارسی عصفوری است کوچک و خوش آواز.( فهرست مخزن الادویه ). شاید مصحف شخش و شخیش باشد.
شخیص. [ ش َ ] ( ع ص ) تناور. ( از منتهی الارب ). جسیم.( اقرب الموارد ). بزرگ کالبد. ( مهذب الاسماء ). || مهتر. ( منتهی الارب ). آقا. ( از اقرب الموارد ).
- شخص شخیص؛ سرکار عالی.
|| سخن درشت. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ).
فرهنگ معین
(شَ ) [ ع. ] (ص. ) ۱ - تنومند. ۲ - بزرگوار ارجمند.
فرهنگ عمید
۱. بزرگ، مهتر.
۲. بزرگوار: شخص شخیص.
فرهنگ فارسی
مردبزرگ جثه، تنومند، جسیم، بزرگ، مهتر، بزرگوار
( صفت ) ۱ - بزرگ جثه تنومند تناور. ۲ - بزرگ ارجمند: شخص شخیص.
ویکی واژه
تنومند.
بزرگوار ارجمند.
جمله سازی با شخیص
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 تشخیص توان کرد از این باعث جان را تن زنده به جان آمد و جان نیست مشخص
💡 نه بتشخیص مرض در نبض کس دستم گرفت نه کس از قاروره ام شد مطلع بر ماجرا
💡 بود آن باطن احمد بتخصیص که از وی مانده میراث آن بتشخیص
💡 هیچ سری نیست پنهان از صفای باطنت می کنی هر درد را تشخیص قبل از ابتدا
💡 تو که پروای دوستانت نیست دشمن از دوست، کی دهد تشخیص