لغت نامه دهخدا
سگالیده. [ س ِ دَ / دِ ] ( ن مف ) اندیشیده. تصورشده. فکر شده:
شبیخون سگالیده و ساخته
سنان را به ابر اندر افراخته.فردوسی.خرد را بر آن رای بر شاه کن
مرازآن سگالیده آگاه کن.فردوسی.
سگالیده. [ س ِ دَ / دِ ] ( ن مف ) اندیشیده. تصورشده. فکر شده:
شبیخون سگالیده و ساخته
سنان را به ابر اندر افراخته.فردوسی.خرد را بر آن رای بر شاه کن
مرازآن سگالیده آگاه کن.فردوسی.
۱. اندیشیده.
۲. چاره جویی شده.
اندیشیده تصور شده فکر شده
فکر، اندیشه، اندیشیدن. شبیخون سگالیده و ساخته/ به پیوسته تیر و کمان آخته «فردوسی»
💡 ناسگالیده از آن سان بگریخت که تو هم نرسیدیش به گرد
💡 از این پیش با شاه اهل ولا سگالیده پیکار در کربلا
💡 من امشب سگالیدهام تاختن سپه را به جنگ اندر انداختند
💡 سگالیدهام دوش با پنج یار که از تارک او برآرمم دمار
💡 هر آنکس که بازاده ی مصطفی (ص) سگالیده پیکار زاهل جفا
💡 کرده واقع را مطابق با خیال جز خیال خود سگالیده محال